يه وقتهايي اوس كريم مي خواد به يكي حال بده يجوري حال ميده كه هفت جد و ابادشم اگه از اين دنيا و اون دنيا همگي جم بشن بگن غلط كرديم بازم فايده نداره دقيقا شده حكايت كار ما كه مثل تبليغ صا ايران ولي عكسشه هروز بدتراز ديروز .تصميم گرفتم بزنم به رگ بي خيالي اتفاقا جواب داد تا اينكه بازم يه اتفاقاتي افتاد كه رگ بي خياليه هم محو شد و ديگه نشد پيداش كنم ديروز ساعت 6 زدم بيرون نمي دونستم كجا دارم ميرم هوا انقدر سوز داشت كه سرمو نمي تونستم بگيرم بالا ببينم كجا دارم ميرم فقط گهگاهي از صداي بلند ضبط ماشينا سرمو ناخوداگاه ميگرفتم بالااز ترس رسوخ سرما تو دستام سيگارمو نمي تونستم از گوشه ي لبم بردارم هميشه عاشق اينطور سيگار كشيدن بودم.زير ساعت يكي از ميدونهاي اين شهر لعنتي كه داشت ساعت 10 نشون ميداد يه تابلوي تبليغاتي سفيد بود كه با خط بزرگ نوشته بود خيلي زود دير مي شود.رفتم تو يه پاركي كه تاحالا نرفته بودم توش يه جاي دنج پيدا كردم يه دستم چاي يه دستم سيگار انگار طاعون زده بود سوت و كور بود منم تو حالو هواي خودم بودم كه يهو يه دستي اومد رو شونهام اروم گفت ميشه اينجا بشينم منم كه از خدام بود گفتم حتما .هنوز كامل نشسته بود كه گفت 14 ماه خدمتم مونده الان 3 ماه كارم اين شده هروز بيام پارك چند ساعتي رو كتاب بخونم كه از فكر و خيال بيام بيرون صداش پر بقض بود بنظر پسر ساده و حساسي ميومد برام از غم دوري مادر و غم غربت و سختيهاي خدمت و نا رفيق گفت تا اينكه اشكاش در اومد . نمي دونستم چي بايد بگم به قول معروف اگه لالايي بلد بودم خودمو مي خوابوندم يواش يواش اروم شد كه گفت تو تمام درو ديوار پادگان يه جمله هست كه هر موقع فكري ميشم زمزمه ميكنم يه ذره ارومم ميكنه "و اين نيز مي گذرد"ساعت نزديك 12 بوداحساس ميكردم اون سربازساعتها منتظر من بوده كه همين يه جمله رو به من بگه موقع خدافظي بازم گريه ميكرد دست كردم تو جيبم كه سيگار اخرمو بكشم ولي كبريتم تموم شده بود.
|+| نوشته شده توسط
رامتین در پنجشنبه سوم اسفند 1385
|