سال پيش تابستون به اصرار يكي از بچه ها رفتيم اردبيل خونه ي
عموش كه از اتفاق مايه دارم بود. كلي خدم و حشم تو يه باغ دو سه هزار متري جمع بودن .اقا مارم حسابي تحويل گرفتن تو اين يك هفته ي كه اونجا بوديم باعباس اقا كه باغبون اونجابود (در حد بنز ترک بود) خيلي پيك شده بودم .يه روز اومد نشست با من درد و دل كرد و قضيه ي طلاق گرفتنشو از سكينه برام تعريف كرد(البته با يه كوچولو تحريف ).
صبح ساعت ۵:۳۰ با لگد از سمتی اون زنيکه سکينه دای گزی بيدار شدم ، البته قبلترش با بيل زده بود تو سرم که بيدار نشدم و بعد وقتی لقط زد به ناحيه حساس من بيدار شدیم . و صبحانه مقدار زيادی نوشابا با نان بربری ميل کردم و کلی با سکينه سر داستان ديشب خنديديم آخه ديهشب با ننش اينا رفتيم بيرون تريلی از رو ننش ردشد اينگدر خنديديم ، تازه اون تموم شد باباش داشت از ماشين آشگال ميريخت بيرون دستشو برد بيرونا به امام علی يه ماهسیما زد دستشو از بازو گطع کرد بازم اينگده خنديديم که نگو . خب بگذريم صبانرو که خورديم رفتم سر کار همکارم گفت : رييس گفته کارت داره ، رفتم ديدم حکم اخراج منو داده پرسيدم چرا گفت احمق ديروز بجای سرکه برای نهار مهمونا تو سالاد روغن چرخ ريختی !!!!! ولی من نريخته بودم شايدم ريخته بودم ولی بايد منی ميبخشيد چون من از بچگی سختی کشيدم ، ياد دوران بچگی افتادم!!!
۲۰ سال پيش در آن روز پدرم مرا با بيل زد، بدون بی دليل! من در پارسالخـــيلی درس خواندم ولی نتـــوانستم قبول شوم و من را از مدرسه به بيرون پرت كردند. پدرم من را بهمكانيكی فرستاد تا كـــــــــــار كـنم و اوســــــتای من هر روز من را با زنجير چرخ می زد و گاهی موقع ها كه خيلی عصبانی می شد
من را به زمين می بست و دوسه بار با ماشين يكی از مشتری ها از روی من رد می شد باز هم بدون بی دیل ......
مادرم من را در آن سالها خيلی دوست می داشت و من راخيلی ماچ می كرد ولی پدرم خيلی حسود است
و من را لای در آشـپزحانه می گذاشت و جورابش را در دهان من فرو میبرد ......
وقتی خبر اخراجو شب به سکينه دادم اون ميخواد منو طلاق بده و من بسيار از اين قضيه ناراهن شدم چون من از طلاق خاطره بدی دارم.......درســــــال گذشته شوهر خواهرم و خواهرم خيلی از هم طلاق گرفتند و خواهرم بسيارحــــامله است و پدرم مـــــی گويد يا پسر است يا دوقلو، ولی من چيزی نمی گويم چون می دانم كه بچه ای به اين انـــدازه از هيچ كجای خواهرم در نخواهد آمد!
در هر صورت منتظر دادگاه هستم ولی خاطرات امسال شمال با سکينه هرگز از يادم نميرود در راه شمال به ما خیـــلی خوش گذشــــــت ....ما در راه خيلی چپ کرديم ! من ميگفتم من میپيچم ولی نمیدانم چرا جــاده نمیپيچه!
سکينه هم هر و هر ميخنديد !!!!!!
من احتمالا بعد از طلاق خودمو ميکشم کاری ندارين ؟!!!!!!!
" بروبچ"
|
+| نوشته شده توسط
بروبچ در جمعه بیست و نهم دی 1385
|