چند وقتی که همه برای رفیقاشون رانی باز می کنند الکی ازشون به هر نحوی که هست تعریف می کنند اونم چیزای الکی مثل راه رفتن و حرف زدن و پیتزا خوردن و ...
حالا ما یه رفیق داریم که تازه بعد از 15 سال فهمیدیم بابا طرف شاعره !.خداییش شعراش خیلی به دلم نشست حیفم اومد شما نخونید.دوتا از شعرای آقا مرتضی را با هم می خونیم.
"امید"
خانه ام تاریک است
ذهن ها هم همگی در پس یک واهمه یک تشویش است
کوچه ها نمناک و تاریک است
راهها هم نیز
سایه هایی شوم
در بلندای افق ها پیداست
دست هایی که به خون آلوده است
آدمک هایی که اسیرند به دست
و قلب هایی که پر از اندوه اند
همه جا تاریک است
فکرها می میرند
چشم ها هم همگی در پس یک ترس فرو بسته شدند
و صداهایی...
گام هایم لرزان است
همگان خاموش اند
با خودم می گفتم
کاش می شد روشنی را آورد بدست
"زمستان"
زمستا ن بود
نفس ها گرم و سوزان بود
زمین خاموش و آسمان هم برف ریزان بود
هوا سرد و زمین نالان
و
گهگاهی صدای باد که می پیچد درون کوچه ای خالی
خرامان راه می رفتم
در این خراب آباد تاریکی
در آن دور دست های ناپیدا
چراغ خانه ای گهگاه
که انگارید روشن بود
که این کور سوی امیدم
ضماد درد و مرهم بود
درونم عاری ازاندوه و ماتم بود
که آن هنگام
گهی تند و گهی آرام می رفتم
تن و جسمم پر از زخم بود اما
تحمل کردن این درد برایم سخت آسان بود
"مجید"
|
+| نوشته شده توسط
بروبچ در دوشنبه بیست و پنجم دی 1385
|