ساعت 8 شب جمعه است که دراز کشیدم.از ظهر خیلی دلم گرفته.بی رمق و بی حالم.اعصابم خیلی خرده.خیلی دارم زجر می کشم.محیط خیلی واسم تکراری شده.ماهها.روزها.ساعتها.دقیقه ها وحتی ثانیه هام تکراری اند برام.
به بن بست رسیده ام.خودمم نمی دونم چیم شده.خیلی پکرم.همه چیز دور سرم داره می چرخه.به قول فرهاد"جمعه ها خون جای بارون می باره".
دوست داشتم همون جوری که صورتم نشون میده آدم بی تفاوتی باشم.همه چیز داره واسم بدتر وبدتر میشه.اون از درسهام که نمی دونم این ترم واسه رفع مشروطی کدوم درسو بالا بگیرم.این از وضع خونه که مثل همیشه درهم وبرهمه.اینم از وضع شهر که اصلا" دوست ندارم از خونه بیرون برم.اونم از تو که نمی دونم الان کجایی!
نمیدونم چرا امشب همه شهر زود خوابیدند؟راز این سکوت عمیق چیه؟
چه سکوت عجیبیه.انگار همه چیز خوابه.آره این خودشه.این سکوت همونیه که خیلی وقته منتظرش بودم.سکوتی که واقعا"دیگه بهش نیاز دارم.شاید این سکوت بتونه منو نجات بده.از همه چیزو همه کس راحتم کنه.حتی از دست تو.
دیگه وقتشه.دیگه خیلی بهم نزدیک شده.الان بیخ گوشمه.دارم احساسش می کنم. خدا کنه بذاره این نوشتم تموم بشه.این سکوت امشب دیگه از آن خودمه.دیگه داره نفس کشیدنمو مشکل ومشکلتر میکنه.آره...خودشه.این سکوت مرگه.
کاش اینجا بودی و این لحظه را میدیدی.کاش اینجا بودی ونگاهم میکردی و می گفتی که از من دلخور نیستی.شایدم بگی دوستم داری.اگه اینجا بودی و جون کندنمو میدیدی بعدها با خودت می گفتی:"اون طورکه فکر می کردمم نبود.اونقدم بی خیال نبود"
"مجید"
|
+| نوشته شده توسط
بروبچ در پنجشنبه چهاردهم دی 1385
|