تبليغاتX
نانو خز(خیل)
واسه دلخوشی خودم و خودت
 وقتی بابا کوچک بود(3)

      سلام  اين دفعه ميخوام از كاراي خوبم تو ساختموني كه زندگي ميكردم براتون بگم فقط اولش من باب اشنايي بگم كه دشمن شماره يك ما تو ساختمون اقاي ييلاقي بود (رشتي و كچل ومهندس ارشيتكت) البته همسايه هاي ديگه هم بودن ولي اصل كاريش اين بود.

اوايل من پسر خوبي بودم و زياد تو نخ اذيت همسايه ها نبودم ولي يه روز داشتيم تو حياط فوتبال بازي ميكرديم كه يهو سرو كله ي ييلاقي پيدا شد بدون مقدمه سر ما داد زدو 2 تا ليچار بارمون كردو توپ ما پرت كرد بيرون ما  5 نفر بوديم كه داشتيم بازي ميكرديم يكي از بچه ها زير لب بهش گفت كچل يه دفعه برگشت زد تو گوش امين(پسر همسايه بغلي ما) دلم بحالش سوخت اش نخورده دهن سوخته امين رفيق فابريك من بود وقتي ييلاقي رفت با چشماي گريون مي گفت من گريه اينو در ميارم منم كه ازين مرتيكه رشتي بدم ميومد گفتم خيالت تخت تنهات نمي ذارم البته درسته ساعت 2 ظهر بود ولي كارش اشتباه بود و بايد به اشتباهش پي ميبرد.

ييلاقي يه ماشين رنو داشت تو پاركينگ ميذاشتش اولين نقشه ما پنچر كردن ماشينش بود حدود ساعت 12 شب نوبتي ميرفتيم تو پاركينگ يه لاستيك جلو يه لاستيك عقبشو خالي ميكرديم بنده خدا يه هفته كارش شده بود كله ي صبح پنچرگيري كردن ديگه از ترسش تا دير وقت 1 ساعت يه بار ميومد به ماشينش سر ميزد البته كار ما رو برنامه بود ولي اگه كسي مارو ميديد خيلي بد ميشد.تا اينكه تصميم گرفتيم رو نقطه ضعف ييلاقي مانور بديم ييلاقي معمولا ظهرا ميومد خونه ميخوابيد اون موقعه هم بازار ديناميت داغ بود ما چند تا ديناميتو بهم ميبستيم و يكي كشيك ميداد و يكي ديگه هم ديناميتارو مينداخت پشت پنجره ي اتاق خوابش بنده خدا تا دم سكته ميرفت با همون صورت خواب الود كله ي كچلش ميومد دم پنجره دادو بيداد ميكرد ما هم كه سريع فلنگو ميبستيم 4  5 بار اينكارو كرديم كه يه بار يكي از همسايه هاي روبرو مارو ديده بود و به ييلاقي گفته بود كه بلافاصله ييلاقي اومد در خونه مارو محكم زد من درو باز نكردم از ترسم ولي امين بيچاره تا درو باز كرده بود يه تو گوشي خورده بود بيچاره دلم بحالش مي سوخت .ديگه همه فهميده بودن كار ما بوده هرچي تو ساختمون خراب ميشد يا سرو صدا ميومد ميگفتن تقصير ما 2 تاست شده بوديم گاو پيشوني سفيد ما هم تصميم گرفتيم شمشيرو از رو ببنديم اخه تو جلسه ي ساختمون ييلاقي و 4 5 از همسايه ها كلي زيراب مارو زده بودن بيچاره امين از باباشم وقتي شنيده بود ديناميتا كار اون بوده يه تو گوشي خورده بود ما هم كه ديديم كه اگه قرار همه تقصيرارو بندازن گردن ما جه ما كرده باشيم چه نكرده باشيم گفتيم بزار دلمون نسوزه كه بيگناه سرمون بالاي دار بره.اول از همه يه نقشه توپ برا ييلاقي كشيديم يكي از رفيقام خداي كنده كاري رو ديوار بود بهش گفتيم يه جمله رو بزرگ بنويسه زير پنجره ي ييلاقي 2 تاي كيشيك داديم اونم سريع كارشو كرد بزرگ نوشت ييلاقي كچل خر است خيلي با حال شده بود وقتي بعد ظهر به هواي بازي اومديم دم در ديديم همه همسايه ها دم در دارن ميخندن بيچاره 2 ساعت داشت ديوارو ميكند تا تونست ييلاقي شو پاك كنه شك نداشتيم كه همه تو دلشون داشتن ميگفتن كار اين 2 تاست ولي ما خودمونو زده بوديم به اون راه ولي هنوز با ييلاقي كار داشتيم امين يه بار با اسپري ابي اومد دم در خونمون گفت ميخواد اين دفعه رو در خونشون بنويسه بهش گفتم لو ميريم ولي زده بود به سيم اخر منم كه پايه اينكارا بودم با هزار ترسو لرز كشيك دادم اونم تند تند نوشت و رفت تو خونشون اونروز هيچكدوم از ترس بيرون نيمديم بيچاره مجبور شد در خونشو كمپلت رنگ كنه ديگه بيخيال ييلاقي شديم تا اينكه تصميم گرفتيم به بعضي از همسايها هم يه حالي بديم كه اونام بي نصيب نشن .با بستن فلكه ي اب ساختمون شروع كرديم اولين بار ساعت 12 شب رفتيم تو حياط و فلكه رو بستيم كسي نفهميدش تا 2 روز اب قطع بود همه فكر ميكردن از طرف اداره اب قطع شده كه وقتي مامور اب اومد ديد فلكه رو يكي بسته اين كارم 1 هفته ادامه داديم بعد بيخيال شديم چون ديگه همه بسيج شده بودن مچ مارو بگيرن و اينكه اسيبش به خودمونم ميرسيد مجبور بوديم بريم از حياط اب بياريم .تا اينكه به فكر قطع كردن برق افتاديم اين دفعه فيوز همسايه هاي كه به ما گير ميدادن رو بر مي داشتيم خيلي حال ميداد و جالب بود هركي با ما لج بود برقش قطع ميشد .اخر ماه كه ميشد منتظر ميشديم قبضاي تلفن ميومد بعد براي هركيو كه خوشمون نميومد گم گور ميكرديم تا اونجا كه يادمه خيلي كارا انجام داديم كه توپ تريناش به هواي درست كردن كولر ميرفتيم بالا پشت بوم و انتن تلويزيون نشونو مينداختيم پا يين ميگفتيم باد انداخته و شكستن كليد تو قفل در انباري ها وريختن زغال داخل باطري تو راهرو كه تميز كردنش كار خداست وكندن برف پاك كن ماشينشون وگذاشتن چوب كبريت تو كليد چراغ زمان دار راهرو كه بعد از 15 دقيقه كه روشن ميموند بوق بوق ميكرد و كلي كار ديگه كه نمي گم ياد بگيرين ولي جالب بود كه همه ميدونستن كار ماست ولي چون با برنامه پيش ميرفتيم كسي نمي تونست مچ مارو بگيره و ما با كمال پروي بازم اذيت ميكرديم

 

                                                                                          (رامتین)

|+| نوشته شده توسط بروبچ در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385  |
 کهن دیارا...

در دياري كه ما هستيم همه چيز سرد است.سرد و صلب.سردتر از قطب شمال.

در دياري كه ما هستيم عشق هيچ معنايي ندارد.حرفها همه پوچ است.پوچ و تهي.دوست داشتن در اينجا جرم است.خيانت است.حماقت است

در اينجا همه چيز بوي تعفن ميدهد.بوي لجنزار هاي باتلاق گاو خوني.مهر و وفا كه هيچ,مهر مادري نيز مرده.كسي به ناموس خود هم رحم ندارد.صميميت مسخره است. بودن و نبودن يكي است.

احساس فقط در لمس كردن است.احساس را فقط در لذتهايشان مي بينند.چشم ها فقط نامردي ها را مي بيند.گوش ها فقط صداي زجرو شيون را مي شنوند.لبها فقط براي تمسخر باز مي شوند.

دلها .چه حرف مسخره اي.دل.كدام دل؟دلها همه سنگي است.درونش پر ازدو رنگي است.در اينجا دل  شكستن رواج دارد.در اينجا قانون قانون جنگل است.شير و گرگ و روباه

مواظب باش.كفتارها همه جا هستند

                                                                                                                 "مجيد"

|+| نوشته شده توسط بروبچ در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385  |
 خیلی سنگ دل و بی عاطفه ای پسر

سلام

شايداين جمله رو بارها با حالتهاي مختلف و با جملات مترادف و هم معني ديگه از بابام و مامانم و دوستانو رفقا و فاميل شنيدم

من عاشق تنهاييم تو تنهائي فكر ميكنم با خودم جرف ميزنم با خودم دردو دل ميكنم گريه ميكنم خلاصه تنهائي رو دوست دارم چون هيچ موقع تنهام نميذاره.يه وقتاي به اين فكر ميكنم چيكار كنم كه در مورد من اينجوري فكر نكنن كه بازم به نتيجه نميرسم فقط عصابمو خورد ميكنم اخه تقصير من چيه كه نميتونم مثل بغيه احساساتمو تو بوق و كرناس بذارمو همجا جار بزنم يا با ديدن يه صحنه رمانتيك سريع گريه كنم يا گفتن جمله ی دوست دارمو دلم برات تنگ ميشه از جون دادن به عزرائيل برام سختره .بنظرم ربطي نداره به گفتن يا نگفتن اين جملات نداره ما عادت داريم رو ظاهرهمديگه قضاوت كنيم فلاني ريش داره ازون خر مذهباس فلاني ميخنده عجب ادم خوشو بيدرديه فلاني تو خودشه ميگن عجب ادم مشكوكيه فلاني خوش تيپه ميگن حتما با 100 نفر دوسته و كلي فلان ديگه..............

هميشه دوست داشتم با موهاي ژل زده و تيپي كه معمولا ميرم بيرون ميرفتم تو مسجد نماز ميخوندم ولي به خدا نميشه چنان به ادم نگاه ميكننكه انگار ابن ملجم مرادي اومده.بخدا از زير چشماي چروكيده مادر كه اشك جاي خوابو تو چشاش گرفته از صداي پدر كه همش ميخواد بهم دلخوشي بده كه همه چيز خوب پيش ميره از مردي كه شب عيد ساعتها پشت در مغازه منتظر ميمونه تا مغازه خلوت بشه تا كسي از شنيدن خواستش به اون نگاه ترحم اميز نكنه از يه كوه نامه ي درخواست تخفيف شهريه رو ميز منشئ رئيس دانشگاه كه تو هر كدوم يه عالمه داستان غم انگيزه از دختر زشتو فقيري كه با نگاه ملتمسانه به هر پسري كه از كنار اون رد ميشه نگاه ميكنه از اگهي فروش كليه براي تامين جهازيه از صداي شيونو گريه ي مردم تو امامزاده ميخوام زار بزنم.

پس چرا من محكوم هميشگي واژه سنگ دلي و بي عاطفگيم و هميشه مورد خطاب كلمات قصار فلاني كه چيزي حاليش نميشه فلاني تو باغ نيست بشم. شايدم حق دارن!!!!!!!

                                                                                                       (رامتین)

|+| نوشته شده توسط بروبچ در دوشنبه بیستم آذر 1385  |
 نگریست

مادرم می گوید:

به ماه و ستاره بنگر

پرتو خورشید را حس کن

مردم داخل مسجد را زاق بزن

خار را دست نزن

خاک را بوسه نزن

شهر را پرسه نزن

دختر همسایه را دید نزن

"آری

او می ترسید"

مبادا چشمان پسرم ناپاک شود

و من

آن روز ابری که تو را دید زدم

مهر خموشی بر آن نومید زدم

برق چشمان تو بود که از آن روز به بعد

چشمهایم دگر بارانی بود

                                                                                      "مجید"

|+| نوشته شده توسط بروبچ در دوشنبه بیستم آذر 1385  |
 کاشکی می شد

کاشکی می شد با نگاهم

به تو می گفتم تمام عقده هایم را.

کاشکی سیل بودم و

هر چی می خواستم با خودم می بردم

و من فقط

تورو با خود می بردم

نترس غرق نمی شوی.

کاشکی شیر بودم و

هر چی را که می دیدم می دریدم

و به غیر از تو جهان را می دریدم.

کاشکی مانند تو بودم

مثل یک تکه سنگ

تا تو میتوانستی منو درک کنی.

کاشکی خالق تو بودم

و می توانستم

عشق را در وجود تو هم جا دهم.

نه

کاشکی خالق جهان هستی بودم

وعشق را از دل انسانها پاک می کردم

تا فقط از بی مهری های تو زجر نکشم.

کاشکی ساعت بودم

وثانیه شماری می کردم که

در دستان تو جای بگیرم.

کاشکی بید مجنون بودم

و در یک روز آفتابی

به سایبان من پناه می اوردی.

کاشکی خدا یکی نبود

و اون موقع

واسه من مثل تو یکی دیگه هم بود.

کاشکی همانند مردم دنیا

بت پرست بودم

و تو را مانند یک بت می پرستیدم

تا هر کس بتم را زمن گرفت

بتی دیگر می ساختم.

و در آخر

کاشکی خودم بودم

اون طوری که تو می خواستی

                                                                                                      "مجید"

|+| نوشته شده توسط بروبچ در شنبه هجدهم آذر 1385  |
 راهو ببندید مااومدیم2
سلام

همون طور که گفتم ما سه تا از خوابگاه بصورت کاملا محترمانه اخراج شدیم.ولی طبعات اخراج ما دامن چند نفر دیگرو گرفت.سبحان و مصطفی از سلول ۱۶۳ خوابگاه .که اونا هم در نوع خودشون عتیقه بودن و در قوطی هیچ عطاری پیدا نمی شدن.سبحان از خطه پاک لرستان ولی اصلا لر نبود از رنگای زردو قهوه ای خوشش نمی اومد اهل دعوا نبود در کل لر نبود.مصطفی پسری قد کوتاه با روحیه خشن همش درس می خوند و به بچه های هم رشتش که تو درس ضعیف بودن کمک می کرد(علی) دست پختشم خیلی بد بود.

فاکتورهای بی مسئولیتی مسخره گری هرجو مرج طلبی اختشاش و خزو خیل بودن در ما ۵ نفر کاملا موج می زد و همگی در این زمینه ها به تفاهم رسیده بودیم.

واما خونه .خونه که نمی شد گفت ولی با روحیات ما سازگار بود .حدود دو سه هکتار زیر بنا داشت و ۵۰ ۶۰ تا اتاق که اگه ما اون خونه رو اجاره نمی کردیم حتما اثار باستانی اونجارو بدلیل قدمت زیاد موزه می کرد.

ماه اول خیلی خوب بود صبح تا ظهر که خواب بودیم ظهر تا عصرم بدنبال پیدا کردن جاهای دیدنی خانه و کشف اتاقهای جدید بودیم وشب هم کلاس اموزش رقص داشتیم از محلی بگیر تا بندری و حرکت زنی.وقتی خسته می شدیم می شستیم پای بساط پاسور تا خود صبح.و واژه درس ودانشگاه از کلمات  محذوف لغت نامه ما بود .

تا اینکه یه روز همگی جمع بودیم و داشتیم شام می خوردیم که صدای در اومد وقتی درو باز کردیم دیدیم که یه گونی دم دره و یه نامه روش گذاشته بود گونی و نامه رو اوردیم تو برا همه سوال شده بود این نامه چیه وداخل گونی مهروموم شده چیه که حسه کنجکاویه بچه ها نذاشت و گونیو باز کردیم که دیدیم داخلش  اقا محسن خودمونه و اما محسن بچه مبارکه لارژ   تریپ ایتالیای    مسلط به زبان انگلیسی با موهای ناز و چشای سبز قشنگ البته کمی هم شبیه مخمل بود.محسن خیلی زود خودشو با شرایط خونه وقف داد با اومدن محسن دوست داشتنی نه تنها تغییری در برنامه های روزانه ما ایجاد نشد بلکه دامنه کارهای ما وسیع تر شد به ترتیب ساعات شبانه روز .. خواب چت قرار رقص مزاحم تلفنی پاسور چت خواب قرار رقص ....

تا اینکه با دو نفر از بچه های گل (به قول خودشون رو)ان جی اف اشنا شدیم ......

ادامه دارد                                                                                           بروبچ

|+| نوشته شده توسط بروبچ در جمعه هفدهم آذر 1385  |
 من باب معرفی و عذرو بهونه

سلام

من عضو ثالث این مجموعه ام(منظورم نویسندگان این وبلاگ) ولی خب به دلایلی هنوز مطلبی ندادم شاید از عدم اعتماد بنفس باشه ولی نه بروبچ اذعان دارن که بنده رو اعتماد بنفسو کم کردم نمی خوام برا خودم رانی باز کنم و شاید شورشو در اوردم منظورم اعتماد بنفس.شاید دلیلش ترس از غلط املای تو متنمه که پز از اولین پستم(هم چیز و هیچ)بسی فحشو نا سزا از دوستان(یاران موافق) شنیدم که اولیش اقامرتضی گل بود که دقیقا ۲۰ دقیقه بعدش اس ام اس داد و چه بسا فحشو ناسزا از وجود اندک غلطهای املایی تو متنم. خودمونیم کلی خجالت کشیدم ولی حق بدید انسان جایز الخطاست.وشاید دلیل دیگش ترس از نظراتیه که دوستان میذارن و ادمو از نوشتن که چه عرض کنم از زندگی سیر می کنند.تا اینکه چند روز پیش با برخورد نسبتا نا مناسب یکی از دوستان بسیار گرامی و  عزیز مواجه شدم(تو خجالت نمی کشی یه مطلب نمیزاری تو وبلاگت...)بنده سرو پا خجل بعد از یکی دو روز تفکر که چی می تونم بنویسم که با سیل دشنام و ناسزا وخنده تمسخر امیز دوستان از جان عزیزتر مواجه نشم.تا اینکه باز به نتیجه ای نرسیدم .و عزممو جزم کردم من باب دلیل ننوشتنم نوشتن. و خلاصه به بنده کم تجربه و البته به قول یکی از دوستان تازه به ... رسیده زیاد خرده نگیرید تا بازم روحیه داشته باشم جهت دوباره نوشتن.خب ما ایرونیا مخصوصا شیرازیا ادعای مهمون نوازی داریم بنده تازه به ... رسیده همینو از شما دوستان خیلی وقت به وبلاگ رسیده درخواست دارم.خب خیلی وقت از افتتاح وبلاگ علمی فرهنگی ورزشی ما نگذشته اگرم کمی کاستی داره به بزگواری خودتتون ما رو کوچیک نکنید.من حیث المجموع دوستان خاطرشون هست که من اهل زیاد وراجی کردن و سر کسیو در اوردن و زیاد خندیدن(نیش باز)نیستم.از اینکه  اعتراف نامه من(عذرو بهونه من باب تنبلی)رو خوندید و سعی ندارید روحیه منو جهت نوشتن دوباره تخریب کنید خیلی سپاسگزارم.در ضمن بنده رو از پیشنهادهای به گمانم سازندتون بهره مند سازید.  

ادامه دارد...

                                                                                                        عبد

|+| نوشته شده توسط بروبچ در جمعه هفدهم آذر 1385  |
 وقتی بابا کوچک بود(2)

بازم سلام شرمنده باز باید جفنگیات منو تحمل کنید ولی خود به خدایی حال کردینا .خلاصه تا اینجا رسیدیم که من مراحل ترقی و طی کردم تا.......

سال دوم ابتدایی بودم که قرار بود معلم ورزش جدید برامون بیاد منم که عاشق گل کوچیکو ازین بازیهای جک جواد بودم یهو در کلاس باز شد که یه مرد قد کوتاه (۱۵۰)و چاقو گردو قلمبه و لپ گلی که نیشش باز بود و صورتش قرمز شده بود اومد تو با یه دست کت و شلوار گلبه ای رنگ که نا خداگاه از دهنم پرید گوجه که بعدها به علی گوجه معروف شد(چون اسمش علی بود) که اینجا  فهمیدم از هر هنرم یه انگشت می باره که یکیش همین اسم گذاشتن رو دوستام بود   خیلی عالی بود لذت می بردم یادش بخیر یادم می افته اشک تو چشام جم می شه

البته دوستامم بيكار نبودن بالاخره يه چيزهاي من به اونا ياد ميدادم يه چيزهايم ازشون ياد مي گرفتم ولي من گوي پيش گرفتم تا اونجايي كه يادمه خيلي اسم رو بچه محلها رفيقو همسايها گذاشتيم كه از معروفترين اونها كه هنوز اثار متا خر بعضيا شون باقي هست به ترتيب سنوات

علي گوجه(معلم)-داود لجن(هميشه تو جوب بود)-امين عملت(عاشق عملت بود)-سعيد نون خيار شور(با خيار شور انس گرفته بود)-علي گشنه (بدون شرح)-ابرام گدا(الان المانه درست نيست پشت سرش غيبت كنم)-برادران كتلت(شبيه كتلت بودن)-برادرانه تركه (حدود 18 تا برادر بودن كه همشون شبيه هم بودن)-برادران غلامي (كه دهه ي محرم تمام تهرانو پوشش مي دادن براي جم اوري غذا)-ابول اكو(مداح تكيه بالا ميدون كه خالق اثر امام اول )-حسين ترل(راننده تريلي ومداح پايين ميدون)-مازا رمضان (ساقي ميدون كه 80 بار محكوم به اعدام شد و40 50 تا جاي تيزي روي صورتش داشت)-علي دمبل( بدنساز و زور گير محل)-رضا كچل(بغال هيز محل همش زاغ زنارو مي زد بدبخت ازب بود بعد 70 سال) و...........................البته اگه اسمه كسيو جا انداختم شرمنده.

جايي كه من ازش صحبت مي كنم همه استاد مسخره بازيو اسكول كردن گرفته تا كشت خشخاش قتل كيف قاپي ادم ربايي و خيلي كاراي خوب ديگه بود كه ميدون 69 از ايالت نا رمك تهرانه و من خيلي چيزا ازشون ياد گرفتم و اگه به جايي رسيدم ممنون شخصيت هاي بالام و اين همون مدينه ي فاضله ي منه عمرن تو خوابم ببينيد.

 ادامه دارد                                                                                           (رامتین)

|+| نوشته شده توسط بروبچ در شنبه یازدهم آذر 1385  |
  نه نمی خواهم...

شب را نمی خواهم.از شب خسته شدم.از این تاریکی خسته ام.از این همه سیاهی متنفرم.

مواظب باش.این سیاهی ها عمیق است.در قلبو روح من نفوذ کرده.می ترسم تو را هم گرفتار کند.این سیاهی سیاه روزت میکند.سیاه بختت میکند.تباه می شوی.فنا می شوی.

نمی خواهم به خاطر من تباه شوی.فنا شوی.سیاه شوی.نه نمی خواهم.پس بهتره...اره

خودم.جسمم.روحم.نفسمم و عشقموبردارم و بروم.روحم و نفسم و عمرم و عشقمو که چند صباحی  به امانت در دستان توست پس بده.پس بده تا با جسم بی چیز و افسرده ام بردارم و بروم.

می دانی...می خواهم سیاه پوشت کنم.

نگو نه.چند صباحی سیاه بپوشی بهتره تا یک عمر سیاه بخت شوی.

نخند.به تمسخر نگیر.نگو که افسرده ای.نگو که دیوانه ای.تو افسرده ام کردی.تو دیوانه ام کردی.می بینی...

نه.تو نمیتونی ببینی.تو اشکهامو نمی بینی.نه نه...اگه درکم کنی میتونی اونا حس کنی.شایدم بتونی  لمسش کنی.اشکهایی که گاهی با اون کوچه ی دلتنگیامو می شورم.

نه نمی خوام.الان گریه نکن.جدا از زجر کشیدنم می ترسم چشمات خشک بشه و موقع مرگم یه قطره اشکم نداشته باشی تا برام خرج کنی.

اخه میدونی.اگه تو اشک نریزی میترسم تشنه بمونم.اگه اشک نریزی خیلی ها اون موقع می خندند.خیلیا شاد میشوند.شایدم روز دفنم کف و هورا بکشند.سر مزارم به سخره بگویند:

"دق کردن پسرکی به خاطر کسی که حتی واسه خاطر خودشم یه قطره اشک نریخت"

اما میدونم خدا واسه بی کسیم اشک میریزه.

بهترینم گریه نکن.اشکاتو نیاز دارم.عجول نباش.صبر داشته باش.

نترس.می بینی.

                                                                                                         "مجید"    

 

|+| نوشته شده توسط بروبچ در پنجشنبه نهم آذر 1385  |
 همه چیز و هیچ

صفحه اخر قران سيدوباز كردم.اما چيزي ننوشته بود نمي دونم خودم هم كه نبودم تا ببينم.سيد هم كه يادش نمي ايد.توي سه جلدم هم كه تاريخ درستي ننوشته بود.شايد هم چند ماه قبل .شايدم چند ماه بعد.اصلا چه اهميتي دارد  كه من دقيقا چه روزي متولد شدم.روزي يا شبي مثل تمام روزهايي كه توي اين همه سال.اصلا نفهميدم چطور گذشته حالا يا انها مرا پشت سر گذاشتند يا من انها را.باز هم به گمانم خيلي هم نباشد.بايد اينتوري شروع كنم.من هم يك روز مثل همه بدنيا اومدم.

روزها و شبها مثل هم مي گذشتند.چيزي توي حافظه ام نمانده است.صبها عين هم.صبهانه ها هم همينطور.شبهاوكار.همه فكر مي كنند انها كه توي طبيعت زندگي مي كنند هر روز از اين همه زيبايي كف مي كنند.برا من تكراري شده بود.فقط گاهي رويا ها و خيالپردازي هايم را به ياد مي اورم.خيلي فكر مي كردم ساعتها.و هيچ.

جايي بود كه سبزي تا زير زانو مي رسيد هوا و مناظر همه دل انگيزوياران موافق در كنار طلوع وغروب خورشيد وقتي بود كه انجا مي رسيديم.وقتي مي رفتيم توي باغها خورشيد داشت سر مي زدوتا وقت برگشتن ميرسيد خورشيد هم خسته و كوفته ميرفت تا خواب.تا اغوش گرم...تا...

كنار جاده بي قواره اي كه از وسط روستا مي گذشت مي نشتيم مي گفتيمو مي خنديديم.شايدم به بي قوارگي پيشرفت شايد به مسخرگي ماشين دودي هايي كه براي معاش دود مي كنند توي هوا و شايد به نبودن پدر كه تن بي جانش رو هر سه چهار روز يكبار مي رسوند خونه و مي افتاد توي رختخواب.

صدايم مي كردند. انگار از دم خونه دهن به دهن گشته بود.صدايم مي كردند.گوشم رو تيز مي كردم.اما چيز واقعي نشنيدم.تا اخرين نفر رسيد كنارم.نفس نفس مي زد.صبر كردم نفسش بالا بياد.

دانشگاه؟...........

امدم حالا روزها و شبها مثل هم مي گذرند.چيزي توي حافظه ام نمانده است از اين چند سال.روزها عين هم.ادمها مثل هم.وقتها و حرفها.اومدم اينجا خير سرم درس بخونموم و اگر كسي نبود تا دلم براش تنگ شود شايد هرگز جايي براي رفتن نمي داشتم.

شايد اين دنياي الكي چند صباحي روياها و خيالپردازي هايم را پذيرا باشد.فقط شايد.

 

 

|+| نوشته شده توسط بروبچ در سه شنبه هفتم آذر 1385  |
 وقتی بابا کوچک بود(1)

سلام حال شما؟ من رامينم دانشجوي سال چهارم رشته متالو‍‍رژي يكي ازدانشگاهاي ازاد (كه مختص بچهاي مستعد تهرانیه حتی اگه رو قله قافم که باشه) البته قرار بود دانشگاه شريف مكانيك بخونم ولي نميدونم چي شد امدم اينجا البته خدارو شكر اینجا عاليه و منو از لحاظ علمی ارضاء می کنه.    نمیدونم چی شد که تصمیم گرفتم براتون بنویسم تا اونجا که یادمه همه انشاءهامو بغلدستیام می نوشتن الانم که دانشگاه میرم تا حالا یه خط جزوه ننوشتم.

قضیه از اینجا شوروع شد که شهره و اوازه من تو پیچوندن اسکول کردنو اسم گذاشتن رو دوستام به کمال رسید.

این قضیه هم از یه روز سرد زمستونیه سال ۱۹۸۵که من به دنیا امدم شوروع شد. از فامیل شنیدم که سه روزه بودم که پستونک بچه تخت بغلیمو از تو جیب من پیدا کردن و این اولین صفت من بود که از دوران طفولیت داشت در من روز به روز قوت می گرفت و من قافل از این مسئله به کارهای بد خودم ادامه میدادم.البته حق بدین  من متوجه کارهای زشتم نبودم.

تا چشم رو هم گذاشتم دیدم ساعت ۷ صبح اول مهر ماه سال ۱۹۹۲ومتاسفانه یا خوشبختانه اقا رامتین رفته کلاس اول .محیط مدرسه خیلی لوسو بی معنی بود هیچ جذابیتی برام نداشت یکی از بچها الکی عر میزدن

یکی دستش تو دماغش بود یکی با یه اتوبوس فامیل اومده بود ربه ر عکس می گرفت یکی مامانش هی موز پوس میکند میریخت تو حولغومش شایدم چون روز اول مدرسه نه صبونه خوردم نه کسی اورده بودم مدرسه

دیدن این مناظر عجیب بود.تا اینکه زنگ خوردوهمه صف بستن منم ناخداگاه دیدم اول صف وایسادم (خدایی تصادفی بود)همونطور که سرم پائین بود صدای نخراشیده یکی بلند شد که داشت عربده می زد تا سرمو بلند کردمتا انجائی که یادمه یتیکه دماغ دیدم تمامه فاکتورهای یه دماغ گندرو داشت شیرین نیم کیلو می شد

من داشتم منفجر می شدم انجا بود که تازه مدرسه داشت برام جالب می شد و داشتم به قول معروف فیض

می بردم.و اینگونه شد که فهمیدم صفت اسکول کردن در من بطور غریزی ریشه زده و من از ان قافل بودم

 تا اینکه تو.مدرسه با دو نفر از بچهای که گویا دماغ ناظم برای اونهام جالب بود اشنا شدم امین و داود

کاش به همینجا ختم می شد ولی دامنه دیدم وسیع تر شده بود و منو داود امین تشکیل یه مثلث رویایی دادیم

 

 حالا دیگه غیر ناظم سوژهای زیادی داشتیم خشتک همیشه اویزونه بابای امین سر کچل بابای حسن و...

 تا اینکه یه روز سرد زمستونیه دیگه رسید...                             ادامه دارد

                                                                                                                    رامتین

|+| نوشته شده توسط بروبچ در سه شنبه هفتم آذر 1385  |
 بکشید کنار ما اومدیم
اولین روز دانشگاه ورود به خوابگاه و ...

خدا به خیر بگذرونه    قیافهها دیدنی بود.همون موقع  هممون صفت خزو داشتیم.دومیش کم کم نمایان شد.روز اول خوابگاه هممون نماز خوندیم.اولین و اخرین بود.سه نفر بودیم هنوزم سه نفریم .مجید بچه تهرون  بچه ناف افسریه موهای تیفوسیش تو روز اول صفت خزو داشت .پدرام بچه تهرون بچه سوسول اقدسیه با نوار اهنگران که اورده بود اونم صفت خزو داشت.عبد بچه شیراز بچه اطرافشه لبای همیشه خندونش با ۶۶تا دندون و یقه اسکیش تو اول مهر لقب خزو خیلو با هم داشت. 

البته حیفم میاد نگم نفر چارم که الان باهامون نیست (که به افسانه ها پیوست) چقدر خاطره باهاش داریم که می تونم کل صفحاتو با اسکول بازیاش پر کنم  کر خنده بود!

باید یه زندگی جدیدو تو خوابگاه تو یه اتاقه ۱۲ متری شروع می کردیم یه زندگی نکبت بار و پر درد سر

و البته اسمش خوابگاه بود به همه چیز می خورد جز خوابگاه(زندان بازداشگاه سلول انفرادی یتیم خونه

قهوه خونه زیر سیگاری و حتی خواب هی(اخه همش خواب بودیم)و...)

قرار بود هر ترم ۲۰ واحد پاس کنیم روزهای اول دانشگاه فقط چشمامون کار می کرد خدایا این همه ۲خمل.طبق عادت ترم اولیا دم دانشکده ادبیات(اونا دیگه خیلی خز بودن)پاتقمون بود.

تریپ شلوار ۶ جیب کتونی چینی تی شرت زرشکی گهگداریم پیچسکن و موهای تیفوسی کپ کرنلی با یه مقداریم پشت مو.

تو خوابگاه همیشه سپیدرو میدیدیم بین این همه دختر دانشجو سپیده بود که از پشته پنجره ما رد می شد هوا كه روشن می شد اون ميرفت بعد تازه ما میخوابیدیم.

تو خوابگاه با یه مشت بچه های در پیت دهاتی که  یا  بوی خز میدادن یا بوی خیل.فکرشو بکن نشتی تو یه رستوران تو جردن همه دور هم.غذا سفارش مي دهيم

گارسون لطفا" ۶ پرس اشکنه.

تا اینکه از خوابگاه  انداختنمون بیرون(مثل سگ) به دلایل ذیل

سیگار. پوشش نا مناسب،اهنگ نا مشروع،سر پا شاشیدن،انداختن دینامیت،ارتباط با سیروس.

 بعد از اون سه تا خز دیگه بهمون اضافه شدن و شش تايي خونه گرفتیم...

                                                                                                                          ادامه دارد

  

 

|+| نوشته شده توسط بروبچ در دوشنبه ششم آذر 1385  |
 حرفی با بازدید کنندگان محترم...
سلام عزیزان

این وبلاگی که در مقابل شما عزیزان است هنوز ۲۴ ساعت از تاسیس آن نگذشته.

از شما عزیزان می خواهیم که چند صباحی مارو تحمل کنید تا مطالب بسیار جالبی که در دست ویرایش است پذیرای شما عزیزان باشد.

به ما حق بدهید.میدانیم راه سختی در پیش داریم اما ما با اطلاعات کافی و عشق فراوان امده ایم.

مارو تنها نگذارید.                                                                             التماس دعا

|+| نوشته شده توسط بروبچ در دوشنبه ششم آذر 1385  |
 شکوه
   دهان دختر زیبا تهی ز دندان است

    که هر شکسته دندان،بهای یک نان است

    هیچ کس فکر نکرد که در ابادی ویران شده،دیگر نان نیست

    و همه مردم شهر بانگ برداشته اند که چرا سیمان نیست    

    و کسی فکر نکرد که چرا ایمان نیست

    و زمانی شده است که به غیر از انسان

    به غیر از انسان هیچ چیز ارزان نیست                                                               

                                                                                                       (مجید)

 

|+| نوشته شده توسط بروبچ در یکشنبه پنجم آذر 1385  |
 حافظ
ما ازموده ایم در این شهر بخت خویش            باید که بر کنیم از این ورطه رخت خویش

(این شعرو تو سفر می خوندیم وقتی داشتیم می اومدیم دانشگاه ان جی اف)

|+| نوشته شده توسط بروبچ در یکشنبه پنجم آذر 1385  |
 شعر
به چشمانت که چشمانم به چشمان تو مینازد       به چشمت چشم ان دارم که از چشمت نیندازم                                                                                           
|+| نوشته شده توسط بروبچ در یکشنبه پنجم آذر 1385  |
 
 
بالا